" /> " /> ">

 آدرس آی پی: 38.107.179.209
سیستم عامل:
نسخه: بیت
اندازه تصویر:

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

با عضویت در این سایت و کمک مادی و معنوی به موسسه خیریه امیرالمومنین(ع) شاهین دژ یاریگر عزیزانتان در خدمت رسانی به محرومان و نیازامندان واقعی جامعه شوید.تلفن:04824225347
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
رêًûٍü ًهêëàىيûé لëîê
موضوع: | نویسنده: raheali | تاریخ: دوشنبه، 10 خرداد ماه، 1389


فصل اول از ولادت تا وفات

1. خاندان
مردم ديندار و شريعتمدار خمين1، يوسف خان كمره‏اي را از سوي خود نيابت دادند كه به نجف رفته عالمي عامل و مجتهدي روشن‏بين را با خود به خمين آورد تا امور شريعت و اداره معيشت آنان را به عهده گيرد. يوسف خان كه خود از عالمان آن ديار بود، در نجف اشرف از ميان عالمان آن شهر علوي، علامه سيد احمد موسوي مشهور به "هندي" را يافت كه نشان سيادت و شرافت در جبين او پيدا بود. او به "هندي" شهرت يافته بود از آن‏رو كه سالها پيش از اين نياي بزرگوارش به انگيزه تبليغ دين و آيين از نيشابور به كشمير هجرت كرده بود. پدر سيد احمد در همان‏جا (كشمير) شاهد شهادت را در آغوش گرفت و از آن پس به رسم و سپاس مردم هند به "دينعلي شاه" لقب گرفت. آن شهيد بزرگوار (پدر سيد احمد) از نوادگان ميرحامد حسين، صاحب عبقات الانوار است.


سيد احمد موسوي(هندي) پس از شهادت پدر، كشمير را به قصد نجف ترك گفت و به مقام بلند اجتهاد و فقاهت در همين شهر مقدس دست يافت. او كه علم را به انگيزه خدمت به دين آموخته بود، در برابر دعوت يوسف خان كمره‏اي، از خود مقاومتي نشان نداد و چونان اجداد بزرگوارش، نجف را به‏قصد تبليغ دين پشت سر نهاد و روي به ديار خميني‏ها كرد. در خمين با سكينه، خواهر يوسف خان عقد همسري بست و بعد از سه دختر، خداوند به او فرزندي داد كه نامش را مصطفي نهاد.

سيد مصطفي، مقدمات را در خمين نزد ميرزا احمد خوانساري آموخت. ميرزا احمد از نوادگان مرحوم حيدربن محمد خوانساري مولف زبدة‏التصانيف است. علاقه و ارتباط نزديك استاد و شاگرد، آنان را خويشاوند نيز كرد و سيد مصطفي دختر ميرزا احمد را كه پيش از ازدواج "حاجيه خانم" نام داشت و پس از آن، در خانه سيد مصطفي هاجر صدا زده مي‏شد. به همسري برگزيد. مرحوم سيد مصطفي موسوي كه در خمين او را آقاي موسوي و يا آسيد مصطفي و يا آسيد هندي خطاب مي‏كردند، اندكي پس از ازدواجش با هاجر، راهي اصفهان شد تا تحصيلات خود را در آنجا ادامه دهد. پس از مدتي، همراه همسر و نخستين فرزندش(مولود آغا) به نجف و سامرا هجرت كرد و بيش از پنج سال از محضر بزرگاني، همچون مرحوم ميرزاي شيرازي در سامرا سود برد. بازگشتش را به خمين كه به دعوت مردم آن شهر بوده است، سال 1312هـ.ق. برابر با 1274 هـ.ش در خاطره‏ها ثبت كرده‏اند.2

چهره‏اي كه از سيد مصطفي در خاطره‏هاي مربوط به آن زمانها، ترسيم مي‏شود، سيماي عالمي غيرتمند و مردمي است كه شهامت و شجاعت او، بارها كام خانهاي خمين و اطراف آن را تلخ كرده بود. مقاومت در برابر زورگويان حكومتي كه همگي حاميان خانهاي آن روز بودند، و حمايتهاي جوانمردانه سيد مصطفي از مظلومان شهري و روستايي، عرصه را بر زمين‏دارانِ خمين تنگ كرده بود و راهي جز به شهادت رساندن آن عالم بزرگوار، پيش پاي خود نديدند. زمانه و زمينه‏هاي شهادت سيد مصطفي، نمايي روشن از همه جاي ايران بود. حكومت مركزي به غايت ضعيف و ناتوان شده بود. شاه قاجار(مظفرالدين شاه) اداره كشور را به كساني بي‏كفايت‏تر از خود سپرده بود و خود همه وقت و توان و ثروت دولتي‏اش را صرف معالجه خود مي‏كرد. بابت چندين سفر به اروپا و معالجه مزاج عليلش، كشور را به چندين بانك خارجي مقروض كرد و اوضاع و احوالِ برخي شهرهاي ايران، از جمله خمين و گلپايگان و سلطان آباد(اراك) بسيار بد گزارش مي‏شد. هركس كه ثروتي و زميني و چند حلقه چاه داشت، تفنگچي نيز استخدام مي‏كرد. زور و ستم، تنها زباني بود كه خوانين و حكومتي‏ها با آن تكلم مي‏كردند و مردم را به شنيدن و تمكين در برابر خود، مي خواندند.

در چنين اوضاع و احوالي آقا مصطفي تصميم گرفت با عضدالسلطان والي سلطان‏آباد، ديدار و گفتگو كند. بامداد روز جمعه، دوازدهم ذي‏قعده سال 1320، پس از خواندن نماز صبح، خمين را همراه چند تن همراه و محافظ، به قصد اراك ترك گفت. در يك فرسنگي آبادي حسن آباد، خستگي راه را از تن مي‏ريختند كه دو سواره پيش روي آنان ظاهر شدند: جعفرقلي خان و رضاقلي سلطان، سلام كردند. يكي از آن دو مشك آبي را از خرجين اسب بيرون آورد و به آقا مصطفي تعارف كرد. سيد، آن دو را مي‏شناخت و حتي به تقاضاي آنان براي همراه شدن با او در اين سفر، پاسخ رد داده بود. گويا از جايي شنيده بود كه آن دو قصد جانش را كرده‏اند. به رسم ادب، قدري از آن آب را نوشيد و هنوز مشك را پايين نياورده بود كه دو تير قبا و قلبش را دريدند. قاتلان سيد، از معركه گريختند و مدتي اجراي عدالت را در حق خود به عقب انداختند. همراهان سيد شهيد، با اندوه فراوان پيكي را به سلطان آباد(اراك) فرستادند و خبر شهادت عالم خمين را به مردم رساندند. جمعيتي انبوه به استقبال جسم خونين سيد مصطفي به دروازه شهر هجوم آوردند و معتمدالسادات، عالم بزرگ اراك تحت الحنك به دوش انداخت و كفش از پاي در آورد و جنازه را از پشت اسب بر دوش مردم نهاد، مراسم كفن و دفن همان جا صورت پذيرفت.3 اراك به سوگ نشست و علماي تهران در عزاي سيد مصطفي گزارشهايي اندوهگينانه از شهرهاي كوچك به مردم دادند. اصفهان و گلپايگان و خوانسار تا چهلمين روز شهادت آن عالم جليل القدر و مظلوم، پي در پي مجلس سوگ برپا كردند. اما خمين را آشوبي ديگر بود و پير و جوان آن بر سر و سينه مي‏كوبيدند. هاجر، همسر داغدارش از همه بي‏تاب‏تر بود. سيد مرتضي پسر مهتر شهيد، به پشت بام برج پناه برده بود كه در آنجا اشك بريزد و از همان‏جا ديد كه مردم خانه‏هاي جعفرقلي خان و رضاقلي سلطان را در آغوش خشم خود مي‏سوزانند.

امين سلطان، صدر اعظم مظفرالدين شاه براي اعاده حيثيت به حكومت آشفته قاجار، سردار حشمت را ماموريت داد كه قاتلان سيد مصطفي خميني را قصاص كند. قاتلان به قلعه‏اي در دو فرسنگي شهر گريختند. فوجي از قشون حكومتي پس از چند روز محاصره قلعه، درهاي آن را گشودند و رضاقلي سلطان را مرده يافتند. جعفر قلي خان را همراه با زني كه با او در قلعه بود، دستگير كرده به تهران فرستادند. از طرف برخي اعيان حكومتي از جمله وزير خلوت يا همان وزير دربار ، اقداماتي براي آزاد كردن قاتل صورت گرفت؛ ولي مردم و علماي شهرهاي تهران و اراك سخت برقصاص او پاي فشردند. پافشاريهاي مردم، علما و فرزندان سيد مصطفي دربار را به اعدام جعفرقلي خان مجبور كرد. آية اللّه پسنديده كه در آن زمان به سيد مرتضي شهرت داشت و دوران نوجواني را مي‏گذراند، ماجراي قصاص قاتل پدرش را اين گونه به ياد مي‏آورد:

"در چهارم ربيع الاول 1323 هـ.ق. قاتل را براي اعدام به ميدان بهارستان بردند. به من و برادرم گفتند به منزل برويم. چون بچه بوديم و متاثر مي‏شديم، ولي سايرين به ميدان رفتند. مطابق رسم آن روزگار، قاتل، مير غضب و شاه[وليعهد] كه همگي در ميدان حاضر بودند، لباس قرمز برتن داشتند. سر جعفرقلي خان را بريدند... چند روز بعد از اعدام قاتل، همراهان براي بازگشت به خمين گاري كرايه كردند".4

كودكي

شهيد سيد مصطفي موسوي خميني در سن چهل و دو سالگي، شهد شهادت را نوشيد و بزرگترين ميراث او پنج فرزند صالح بود: مولود آغا(متولد 1305 قمري) ، فاطمه(متولد 1312قمري) مرتضي(متولد 1313قمري) نورالدين(متولد 1315قمري) و روح اللّه.

روح اللّه كه پنجمين و آخرين فرزند سيد مصطفي است، در سحرگاه چهارشنبه، نخستين روز مهرماه سال 1281هـ.ش. برابر با بيستم جمادي الثاني 1320 هـ.ق.5 سالروز ميلاد مسعود حضرت فاطمه زهرا ـ سلام اللّه عليها ـ ديده خاكيان را به جمال افلاكي خود روشن كرد. نام او يكي از با مسمّاترين نامهايي است كه تاكنون براي انساني ثبت كرده‏اند: او به حق روح خدا در كالبد زمان بود و جسم افسرده امتي را جنبش و حيات دوباره داد. آري ، "الاسما تَنْزِلُ مِنَ السّمأ؛ نامها از آسمان فرود مي آيند."

تولد روح اللّه ، پدر را از دل و جان خشنود كرد و از همان روز نخست كمر به تربيت الهي او بست؛ چنان كه به دايه روح اللّه(ننه خاور) گفت: "تا وقتي كه پسرم روح اللّه را شير مي‏دهي، دست به سوي هيچ سفره‏اي جز سفره خود و يا غذايي كه از خانه من براي تو فرستاده مي‏شود، دراز مكن".6 چهارماه و بيست روز سايه پدر، جسم كوچك كودك را از گرماي حوادث و فتنه‏ها پناه داد؛ اما روح اللّه پنجمين ماه عمر خود را با درد يتيمي آغاز كرد و از آن پس مادر گرامي‏اش و عمه بزرگوارش بانو صاحبه خانم، تربيت او را عهده‏دار بودند. صاحبه خانم، زني دلير و شجاع بود. در قدرت روحي و كرامت نفس اين زن، همين بس كه بدانيم اگر تدبيرها و پافشاريهاي او نبود، قاتل پدر قصاص نمي‏شد؛ دوران كودكي روح اللّه با تربيت و اصلاح و مكرمت آموزي توام نبود؛ جسم و جان روح اللّه، زخم يتيمي را از ياد نمي‏برد، و مردي بزرگ از دامان او به معراج حقايق نمي‏رفت. روح اللّه از زبان اين بانوي مردآفرين، تاريخ و سرگذشت اجدادش را از نيشابور تا كشمير، و از آنجا تا نجف و سامرا و خمين شنيد و روح حق‏طلبي و عدالت‏خواهي را از او آموخت. به حتم يكي از شورانگيزترين داستانهايي كه از زبان عمه‏اش شنيد، داستان شهادت پدر بوده است؛ هر چند به اين مقدار نيز اكتفا نكرد و مدتي خود نيز ماجراي شهادت پدر را از زبانها و قلمهاي متفاوت شنيد و خواند.7 علاقه روح اللّه به پدر از نامي كه او براي شهرت خود برگزيد، پيدا است: مرتضي "پسنديده" را پسنديد، نورالدين به "هندي" رضايت داد، و روح اللّه چراغ "مصطفوي" را برافروخت. همچنين در جواني نيز بعضي نوشته‏هايش را با "ابن الشهيد" مختوم مي‏كرد تا ياد پدر شهيد خود را هميشه در خاطر عاطرش زنده نگه دارد.

از مهمترين حوادث كشور كه در دوران كودكي امام رخ داد. نهضت مشروطيت بود. چهار سال و چهارماه از تولد او مي‏گذشت كه شاه قاجار به امضاي پنجاه و يك اصل قانون مشروطيت تن داد و نه روز بعد بستر خود را در گورستان پهن كرد. 8حوادث مربوط به نهضت مشروطيت اگرچه بيش از هر جاي كشور، پايتخت را مي‏لرزاند، گويا شهرها و روستاهاي كوچك و دور را نيز از خود بي‏خبر نمي‏گذاشت و دعاي خانواده روح اللّه براي بهبود حال شيخ فضل اللّه نوري، پس از نجات از سوء قصد كريم روانگر، حكايت روشني از اين تاثير و تاثر است.9 يكي از خاطرات شنيدني درباره ايام كودكي امام ماجرايي است كه به خوبي نشان مي‏دهد او از همان سالهاي نخست زندگي، به مسائل مهم كشور و امت اسلام، علاقه و توجه داشت:

روح اللّه با آن كه معلم نقاشي نداشت، همچنان با نقاشي، دل مشغول مي‏داشت. يكي از تصاوير خيالي‏اش كه از واقعيت الهام گرفته بود از خانه فراتر رفت و در ميان اقوام و دوستان دست به دست شد. در اين نقاشي، دو رنگ به كار رفت: مركب سياه و دواگُلي(مركوركرم). مجلس شوراي ملي را بزرگ‏تر از ابعاد تالار بزرگ خانه‏شان رسم كرد و سرهايي را با عمامه‏هاي سياه و سفيد و كلاه‏هاي بوقي و پوستي به عنوان نمايندگان مجلس، دور اتاق جا داد. بر پشت‏بام تالار تعداد زيادي دايره به عنوان توپ كشيد و چند عدد از توپ‏ها ، پشت‏بام را سوراخ كرده، روي سر نمايندگان مجلس افتاده از زير در تالار خونِ سرخ روان بود.10

نخستين آموزگاران روح اللّه، مرحوم ميرزا جعفر و مرحوم ملاابوالقاسم بودند. ميرزا جعفر هر روز صبح به خانه شهيد سيد مصطفي مي‏آمد و به فرزند پنج ساله او خواندن و نوشتن مي‏آموخت. در مكتب ملا ابوالقاسم، بي‏غلط خواندن قرآن را فراگرفت و در كنار قرائت و تجويد قرآن، همه آنچه در مكتبخانه‏هاي آن روزگار معمول بود، آموخت.

پس از اتمام دوره مكتبخانه، به مدرسه مي‏رود تا درسهاي اين مراكز جديد التاسيس را نيز تجربه كند. حسن مستوفي، فرزند خاله روح اللّه كه در كودكي همدرس و همبازي هم بودند، مي‏گويد: "ما با هم به مدرسه‏اي مي‏رفتيم كه به سبك مدارس فرانسوي، ميز و صندلي داشت". 11شايد وجود خانهاي متحول در خمين باعث شده بود كه در آن منطقه، مدارس جديد نيز داير شوند و آن گونه كه در "سرگذشتهاي ويژه از زندگي امام خميني" برمي‏آيد: نام آن مدرسه تازه تاسيس احمديه بوده است.12

ورود به حوزه علميه

تحصيل علوم اسلامي را امام خميني پيش از پا نهادن به پانزده سالگي آغاز كرد. مقدمات را نزد برادر ارجمندش: مرحوم آية اللّه پسنديده آموخت و تا پيش از هجرت به اراك، از محضر مرحوم ميرزا محمود افتخارالعلما مرحوم ميرزا رضا نجفي خميني، مرحوم آقا شيخ علي محمد بروجردي، مرحوم آقا شيخ محمد گلپايگاني و مرحوم آقا عباس اراكي استفاده‏ها كرد. به گفته برادر، منطق و مطول و سيوطي را نزد او خوانده است. خط و خوش‏نويسي را نيز نزد يكي از اساتيد مدرسه تازه تاسيس آقا حمزه محلاتي آموخت. در سن پانزده سالگي، با پشت سر گذاشتن حوادث تلخ و شيرين و آموختن دروس مقدماتي حوزه، براي ورود به دنياي بزرگترها آماده‏تر شده بود. آشنايي‏اش با ادبيات عرب و فارسي بيش از مقدار لازم براي طلبه‏ها بود. منطق و فنون استدلال را خوب مي‏شناخت. خط را بسيار زيبا مي‏نوشت. اخبار كشور و شهر را پي‏مي‏گرفت و در همه فعاليتهاي مربوط به جوانان مدافع شهر، شركت مي‏جست. جمعه‏ها به ميدان مشق تير مي‏رفت تا فنون دفاع را بياموزد. اينك دو سال و نيم از جنگ بين‏المللي اول مي‏گذرد. اجساد كشته‏شدگان جنگ، شهر را به عزا و وبا مبتلا كرده است. موثرترين دارويي كه كمابيش از كشتار وبا مي‏كاست ماست بود. اما قشون روس، ماستها را از خانه مي‏گرفتند و خود را ايمن مي‏كردند. مادر گرامي روح‏اللّه، هر از گاه فرزندش را با مشكي پر از ماست به در خانه بيماران مي‏فرستاد تا در درمان آنان گامي برداشته باشد. اما خانه پدري روح اللّه نيز از گزند وبا مصون نماند و نخست صاحبه خانم، عمه شجاع و فداكار و اندكي پس از او هاجر، مادر روح‏اللّه، دار فاني را وداع گفت.

چند سال ديگر نيز در خمين ماند و در اين سالها هم به مدرسه مي‏رفت و هم چشم به تحولات سريع و شگفت ايران داشت. آنچه بيش از همه، روح اللّه را در آن سالهاي غريب به وجد آورد، نهضت جنگل بود. دليل علاقه روح اللّه جوان به رهبر نهضت جنگل، نقل يك خواب از او و سرودن قصيده‏اي در ستايش ميرزا كوچك خان جنگلي است:

يك روز آقا مرتضي قصيده‏اي در لابه‏لاي دفتري كه مادر مخارجِ خانه را در آن مي‏نوشت، يافت. دانست كه از روح اللّه است. پرسيد: "اين، براي كيست؟" روح اللّه نوجوان گفت: "براي ميرزا كوچك خان كه چندي پيش، مهمان ما بود". آقا مرتضي با تعجب پرسيد: "خود ميرزا؟ "روح اللّه پاسخ داد: "بله". سوال تكرار شد و پاسخ نيز. ننه خاور دخالت كرد و گفت: يك ماه پيش ديدم روح‏اللّه خيلي سرحال است. گفتم از وقتي مادرتان رحمت خدا رفته شما غمگين هستيد. چطور امروز اين قدر سرحال هستيد؟ برايم خواب شب گذشته را تعريف كرد: "شب بود، اما خورشيد همچنان در آسمان بود. اين خانه نيز جنگل بود. جنگلي ها با اسب به اين خانه آمدند و ميرزا در ميان آنها بود. برايش چاي آوردم، لبخندي زد. بي‏آن كه چيزي بگويد: خداحافظي كرد و رفت".13

غير از اين نشانه‏هاي ديگري نيز هست كه نشان مي‏دهد امام خميني در نوجواني علاقه و اعتقاد بسياري به رهبر نهضت جنگل داشته است؛ از جمله هماره براي سلامتي او دعا مي‏كرد؛ يك بار به برادرش پيشنهاد پيوستن به نهضت را داد و پيوسته اخبار آنها را دنبال مي‏كرد.14

سال 1339هـ.ق امام خميني براي تكميل تحصيلات خود به اراك15 رفت تا محضر پرفيض عالمي رباني و فقيهي هوشمند را درك كند. پيش از عزيمت به اراك، نخست تصميم داشت كه به اصفهان برود و در آن ادامه تحصيل دهد؛ اما آوازه شيخ عبدالكريم حائري يزدي كه در آن سالها در همه مراكز علمي پيچيده بود، خميني جوان را به اراك كشاند. در اراك، وارد مدرسه سپهدار شد. بيدرنگ، منطق را دوره كرد، نحو را به كمال آموخت و به بديع و بيان احاطه يافت. شور و نشاطِ درس آموزي، او را از نگاه به اوضاع و احوال كشورش باز نمي‏داشت و حوادث تلخ آن روزها، همت او را در كسب معرفت و دانش دين سست نكرد؛ چنان كه وقتي براي اولين بار در مجلس ختم مرحوم سيدمحمد طباطبايي عالم مشروطه‏خواه به منبر رفت، علم و سياست را به هم آميخت. انتخاب طلبه جوان خميني براي اين مجلس، بي‏شك با روحيات و گرايشهاي او ارتباط داشته است. اولين سخنراني امام خميني در آن مجلس باشكوه، از هر گوشه آفرينها برانگيخت و همين امر موجب شد كه وي دعوتهاي بعدي را نپذيرد و تا چهار سال با منبر وداع گويد؛ زيرا نيك مي‏دانست كه ستايشگريهاي خلق، با دل و روح او چه خواهند كرد.

در مدتي كه روح‏اللّه در اراك، از حوزه آية العظمي حائري يزدي سود مي‏جست، حوادث بسياري نيز بر كشور گذشت: كودتاي رضاخان در اسفند 1299 و دستگيري سيدحسن مدرس از آن جمله است.

پيش از آن كه همراه روح اللّه از اراك به قم سفر كنيم. نقل خاطره‏اي زيبا و شيرين كه براي او در كوچه‏هاي اراك روي داده است، چشم ما را به شخصيت اين مرد الهي، بازتر مي‏كند. در 27 اسفند همان سال، دو تلگراف به اراك رسيد كه مايه خشنودي همگان شد. نخست اين كه حقوقِ احمدشاه از خزانه دولتي به سي هزار تومان و مقرري شاهزادگان عيّاش قاجاري به بيست هزار تومان تقليل يافت. ديگر آنكه ورود هرگونه مشروبات الكلي به كشور اكيداً ممنوع اعلام شد و مقرّر گرديد در ميهمانيها، به جاي مشروبات الكلي، از دوغ و شربت استفاده شود. چندي قبل از اين تصميم دولت:

دو قلچماق مست، توبره پيرمردي نمك‏فروش را روي يخهاي كوچه خالي كرده بودند تا در تلو تلو خوردنهاي مستي، سُر نخورند. هنگام خالي كردن توبره دوم، آقا روح اللّه نوجوان از راه رسيد و مچ يكي از آنان را چنان پيچيد كه فرياد از او برخاست و ديگري پا به فرار گذاشت. پيرمرد نمك فروش، ناله كنان و با صداي بلند، مرگ آن دو مزاحم را از خدا خواست و براي جوانمردي كه او را از چنگ آن دو مست رهانيده بود، عمر طولاني درخواست كرد. پنجاه سال از اين ماجرا گذشت. روزي يكي از رانندگان كاميون كه بين راه مشهد ـ تهران در رفت و آمد بود، براي خوردن ناهار به قهوه‏خانه‏اي رفت. در آنجا با صداي بلند براي يكي از آشنايانش، داستان نجات پدربزرگش را به دست طلبه‏اي جوان تعريف مي‏كرد و مي‏گفت: دست كم يك روز از عمر امام به خاطر دعاي خير پدر بزرگ من است و روزهاي ديگرش به خاطر دعاي هزاران انسان ديگر. زيرا يكي از دو دعاي پدر بزرگم مستجاب شد و آن دو مرد مست، روزي به جان هم افتادند و با چاقو همديگر را زخمي كردند و پس از مدتي هر دو در جواني بر اثر زخم چاقو مردند. دعاي ديگر پدربزرگم عمر طولاني براي امام خميني بود و حتماً اين نيز مستجاب مي‏شود.16

هجرت به قم

نوروز سال 1300ش/1340ق، خمين به استقبال فرزند آية اللّه شهيد، سيد مصطفي موسوي خميني رفت و او را كه از اراك براي ديدار خانواده بازمي‏گشت در آغوش گرفت. روح اللّه تقريباً همه اسباب و اثاثيه زندگي را با خود از اراك آورده بود و همين نشان از عزم او به بازنگشتن به اراك داشت. بي‏شك، دليل عمده وي به انتخاب قم براي ادامه تحصيل، هجرت آية اللّه العظمي حائري يزدي از اراك به قم بود. اما اين كه مرحوم حائري يزدي چرا قم را براي گستراندن بساط تدريس و مجتهدپروري برگزيد، سخن بسيار گفته‏اند. گويا بعد از ماجراي كودتا و استقرار دولت سيدضيأ طباطبايي، معظم‏له با مشورتها و رايزنيهاي بسيار با آگاهان آن روز، به اين نتيجه مبارك رسيده بود كه بايد حوزه علميه را در ايران از هر جهت گسترش دهد و اراك تناسب چنداني با گسترش حوزه نداشت. قم، هم زيارتگاه حضرت معصومه بود و هم به پايتخت نزديكتر. از اين رو براي جلب طالبان علم، آمادگي و جذابيت بيشتري داشت.

امام خميني نيز پس از گذراندن ايام نوروز در خمين، آماده هجرت به قم17 شد تا دوستان فاضل و هم‏درسهاي خود را اينك در قم ببيند و راهي را كه از خمين و اراك آغازيده بود، در آنجا به مقصد رساند. در كتاب "گنجينه دل" مي‏خوانيم:

آية اللّه خلخالي از امام نقل مي‏كند كه فرمودند: "پس از حركت آقاي حائري از اراك، به قرآن تفال زدم، اين آيه آمد: مِنْها خَلَقْناكُمْ و فيها نُعيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُم تارَةً اُخْري؛ شما را از خاك آفريديم و بدان باز مي‏گردانيم و از آن بار ديگر بيرون مي‏آوريم."

پيش خود گفتم كه نشو و زندگي و مرگ ما در قم خواهد بود.

تاريخ ورود امام خميني به قم، نوروز سال 1300 هـ.ش، مطابق با رجب المرجب 1340هـ.ق است. در آنجا بدون اتلاف وقت پايه‏هاي اجتهاد را يك يك پيمود. تتمه مباحث كتاب مطوّل را نزد مرحوم آقا ميرزا محمدعلي اديب تهراني آموخت و دروس سطح را از محضر مرحوم آية اللّه محمدتقي خوانساري و بيشتر نزد مرحوم آية اللّه سيدعلي يثربي كاشاني فراگرفت. پس از گذراندن سطح به آرزوي ديرينه خود دست يافت و هر روز صبح چشم به سيماي موسس حوزه علميه قم، حضرت آية‏اللّه العظمي حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي مي دوخت دروس سطح تا سال 1345 هـ.ق. روز و شب او را به خود مشغول مي‏داشت و از پس تا دو سال خارج فقه و اصول مرحوم حائري يزدي را شركت مي‏كرد؛ تااين كه در سال 1355 هجري قمري استاد امام و موسس حوزه قم، رخ در نقاب خاك كشيد و به ديار افلاكيان كوچيد.

براي امام خميني قم علاوه بر جاذبه‏هاي علمي و اخلاقي، موقعيتي مناسب نيز بود تا بتواند با بزرگان ديگري هم ارتباط برقرار سازد. يكي از كساني كه امام در قم با وي ملاقات كرد، مرحوم سيد حسن مدرس است. اين آشنايي به چند گفتگوي علمي و يا سياسي ختم نشد و امام بارها با او در تهران و مجلس شوراي ملي ملاقات و گفتگو كرده است.

مرحوم مدرس ـ رحمه‏اللّه ـ خوب من ايشان را هم ديده بودم. اين هم يكي از اشخاصي بود كه در مقابل ظلم ايستاد؛ در مقابل ظلم آن مرد سوادكوهي آن رضاخان قلدر ايستاد و در مجلس بود. ايشان را به عنوان طراز اول، علما فرستادند به تهران و ايشان با گاري آمد تهران. از قراري كه آدم موثقي نقل مي‏كرد، ايشان يك گاري آنجا خريده بود و اسبش را شايد خودش مي‏راند تا آمد به تهران. آن جا هم يك خانه مختصري اجاره كرد و من منزل ايشان مكرر رفتم، خدمت ايشان ـ رضوان اللّه عليه ـ مكرر رسيدم.18

امام خميني نوزده ساله بود كه مدرس را در قم مي‏بيند و از همان جا طرح آشنايي و رفت و آمد مي‏ريزند. مدرس در سيماي روح اللّه، پدرش را مي‏ديد كه در اصفهان با او همدرس بود و اينك با ديدن پسر، خاطراتش در اصفهان و دوستي‏اش با سيد مصطفي يادآوري مي‏شد. از سخنان و تجليلهاي امام از مقام و شان سيدحسن مدرس در سالهاي پس از پيروزي انقلاب پيداست كه آن ديدارها، از مدرس شخصيت مقدس و بزرگي در چشم امام ساخته است.19

ورود امام به درس آية اللّه حائري يزدي، در سن بيست و پنج سالگي بود. دو سال بعد، در قم با حاج شيخ محمدرضا نجفي اصفهاني آشنا شد كه فلسفه مي‏دانست و در فلسفه غرب نيز دستي داشت. وي در قم داروينيسم و نقد آن را تدريس مي‏كرد و مدتي روح اللّه جوان در اين درس حاضر شد. استاد ديگر امام در معقول، مرحوم حاج سيد ابوالحسن رفيعي قزويني است. محضر درس آن فيلسوف نامي ، سه علم را به روح اللّه آموخت: رياضيات، هيئت و فلسفه.

از ميان همه اساتيد امام آن كه بيش از همه روح او را اشباع و ارضا مي كرد، درس عرفان نظري مرحوم محمدعلي شاه آبادي بود. شش سال ، گاه هر روز و گاه هر چند هفته يك روز، نزد او مي‏رفت تا كنار فقه و فلسفه؛ عرفان را نيز بياموزد. آشنايي امام با عرفان، چنان عميق و گسترده بود كه اگر به فقه و اجتهاد شهرت نمي‏يافت، اينك همگان او را فقط عارفي سترگ مي‏شناختند كه مدار عرفان در عصر حاضر است. اما علاقه او به فقه و اهتمامش به پرورش طالبان علوم نقلي، مرجعيت را به سراغ او برد و كمتر به پير و مراد شهرت يافت؛ هرچند آشنايي و احاطه‏اش بر عرفان نظري و مقامش در عرفان عملي، چنان بلند است كه بسياري از مشاهير عرفا را بدان دسترسي نيست.

جز اينها، در محضر آقا ميرزا علي اكبر حكمي يزدي نيز علوم معنوي و عرفاني را در سينه اندوخت، و عروض و قوافي و فلسفه اسلامي و فلسفه غرب را نزد مرحوم آقا شيخ محمدرضا مسجد شاهي آموخت. از آية اللّه حاج ميرزا جواد ملكي تبريزي اخلاق و عرفان را فراگرفت و هماره از او به بزرگي و پاك نهادي ياد مي‏كرد.

تشكيل خانواده

27سال از عمر مباركش مي‏گذشت كه همسر گزيد. حاصل اين پيوند خجسته، سه پسر و پنج دختر بود كه از اين ميان يك پسر و دو دختر، اندكي پس از تولد، ديار باقي را بر دار فاني برگزيدند. همسر گرامي آن بزرگمرد، دختر حاج ميرزا محمدثقفي از روحانيون تهران است. روح اللّه جوان، پدر و مادري نداشت كه براي او به خواستگاري دختري بروند و خود نيز چنان در درس و سياست و عرفان فرو رفته بود كه از همسرگزيني و تشكيل خانواده، نه سخن مي‏گفت و نه چندان بدان مي‏انديشيد. پيشنهاد اين پيوند مبارك را سيد محمد صادق لواساني، دوست و هم‏درس امام بدو داد. روح اللّه جوان، چندين بار به خانه ميرزا محمد ثقفي تهراني، پيغام فرستاد و آنان را از نيّت خود باخبر كرد. اما "قدس ايران" كه دختري دبيرستاني بود و سخت به تحصيل و زندگي در تهران خو كرده بود، هربار پاسخ منفي داد. 20تا اينكه بر اثر خوابي كه خود آن را بيان كرده است، زندگي در قم با روح اللّه را پذيرفت و سعادتي را كه در كارنامه او نوشته بودند، امضا كرد.

آنچه بعدها از زبان اين همسر شايسته درباره امام گفته و شنيده شد، زيباترين بخشهاي حيات امام است؛ زيرا زنان، شفاف‏ترين آينه‏هاي مردان‏اند و هر مردي را بيش از همه همسر و اهل بيت او مي‏شناسند: اهل البيت ادري بما في البيت. ادب، متانت، صداقت، و فداكاري روح اللّه، چنان در دل "قدس ايران" كارگر افتاد كه پس از مدتي كوتاه، تهران و همه رفاه و تمكني كه در آنجا داشتند، فراموش كرد و يكسره دل به همسر جوان و فرزانه‏اش بست. اين همسر فداكار، بار سنگين بيت امام را سالها بر دوش كشيد و امام را در غربت و حبس و خطر ياري وفادار بود. در تمام اين سالها ـ به اعتراف همسر ـ حتي يك جمله كه در آن فرماني و يا عتابي باشد، ميان آنها ردّ و بدل نشد و او خود مي‏گويد:

اگر مي‏خواستم لب حوض روسري بچه را بشويم، مي آمدند مي‏گفتند بلند شو تو نبايد بشويي. من پشت سر او، اتاق را جارو مي‏كردم. وقتي او نبود لباس بچه را مي‏شستم...21

ورود آية اللّه بروجردي به قم

امام خميني تا هنگامي كه موسس حوزه شكوهمند قم، به درس مي‏نشست، در مجلس او حاضر مي شد و شرط ادب را نگاه مي‏داشت. تا اين‏كه در دهم بهمن ماه 1315 شمسي، شمع حوزه تازه تاسيس قم به خاموشي گراييد و اميدي كه چندي دلها را گرما بخشيده بود، يك مرتبه فرو نشست. امام در آن هنگام، سي و سه بهار از عمر شريفش مي‏گذشت و جز جواني، مانع ديگري براي احراز مقام مرجعيت و فتوا، مسند رياست حوزه را از او محروم نكرد. از آن پس تا هشت سال، سه مجتهد بزرگ آن روزگار، حوزه را اداره مي كردند: سيد محمد حجت: سيد صدرالدين صدر و سيد محمد تقي خوانساري. در همين سالها ـبه ويژه پس از سقوط رضاخان ـ شرايط براي تحقق مرجعيت عظمي فراهم گرديد. آية اللّه العظمي بروجردي شخصيت علمي برجسته‏اي بود كه مي‏توانست جانشين مناسبي براي مرحوم حائري و حفظ كيان حوزه باشد، اين پيشنهاد از سوي شاگردان مرحوم حائري به ويژه امام خميني پيگيري شد.22 همه اين تلاشها، براي آن بود كه اوضاع آشفته حوزه در آن روز، به وحدت بگرايد و همه اعضا و اجزاي حوزه، گرد يك شمع جمع شوند و آن شمع كسي جز بروجردي بزرگ نمي‏توانست باشد.

درباره مقام علمي، جايگاه اجتماعي، زهد و تقوا، و كياست و نوآوري آية اللّه العظمي بروجردي، به نقل قسمتي از پيام آية اللّه خامنه‏اي، مقام معظم رهبري، به "يادواره فقهي آيت اللّه بروجردي" در شهر بروجرد، بسنده مي‏كنيم:

علم و تقوا و اخلاق و روشن بيني و بزرگ منشي و كياست و نوآوري و جامع نگري و خستگي ناپذيري اين مرد بزرگ و ذخيره الهيه چنان شخصيت ذوابعاد و عظيمي فراهم آورده بود كه نظير آن را در فقهاي صاحب نام و برخوردار از زعامت به ندرت مي‏توان يافت... حوزه علميه تحت زعامت او، پرورشگاه و خاستگاه افكار نو و گوهرهاي درخشاني شد كه به بركت آن در سالهاي بعد، نهضت روحانيت پي‏ريخته شد و حركتي كه در اوج آن انقلاب عظيم و شكوهمند اسلامي به رهبري مجدّد بزرگ اسلام ، حضرت امام خميني ـ قدس اللّه نفسه زكيه ـ بود، سر برآورد.23

امام خميني و شاگردان مبرز ايشان ، سهم بسياري در دعوت و آماده‏سازي زمينه براي ورود آيت اللّهالعظمي بروجردي به قم داشتند. اين تلاش پيگير و هوشيارانه، دو انگيزه داشت:

1. شايستگي‏ها و توانمنديهاي علمي و اجتماعي كه در آية اللّه بروجردي بود و ايشان را براي زعامت حوزه نونهال قم، به غايت سزاوار و بلكه متعيّن مي‏كرد. وي از برجسته‏ترين شاگردان آخوند خراساني، سيد كاظم يزدي و شريعت اصفهاني بود. به راحتي مي‏توان آن عالم بزرگوار را در عصر حاضر، احيا كننده فقه اسلامي و پيش‏نيازهاي آن دانست. او در فقه، اصول، رجال و حديث از قوه ابتكار و نبوغ سرشاري برخوردار بود و آثارش به خوبي اين دعوي را به كرسي مي‏نشاند. مكتب فقهي ـ اصولي ايشان، بسيار نظام‏مند، مدوّن و روش‏مند بود. برخي از شاخصه‏هاي مكتب فقهي آن مرد دانش، بدين قرارند:

ـ لزوم توجه به فقه مقارن و بحث تطبيقي

ـ لزوم نقد رجال با استفاده از طبقه‏بندي طولي و تاريخي

ـ ضرورت نگرش و نقد تاريخي فروعات فقهي و توجه به تاريخ صدور و مقطع صدور اقوال و فتاوا

ـ تقدم ادله حديثي بر اصول عمليه ؛ مانند برائت، استصحاب و غيره.

ـ نگاه تطبيقي به احاديث مربوط به يك مساله و دسته‏بندي موضوعي و دلالي آنها...24

آيت‏اللّه العظمي فاضل لنكراني در معرفي جايگاه علمي آن شخصيت بزرگوار فرموده‏اند:

مرحوم آيت اللّه العظمي آقاي بروجردي ـ اعلي اللّه مقامه ـ با روش فقهي خاص خود، روح تازه‏اي در حوزه‏ها دميد و فقه شيعه را متحول ساختند. ايشان داراي خصوصيات و مباني خاصي بود كه فقه ايشان را از ديگر علماي قديم و جديد متمايز مي‏ساخت.25

2. غير از مقام علمي و شايستگي آن مرحوم براي تصدي مقام افتا، انگيزه ديگري كه امام خميني و همفكران ايشان را به تلاش براي زعامت آيت اللّه بروجردي بر حوزه علميه قم وامي‏داشت، ضرورت حفظ وحدت حوزه و خنثي كردن فتنه‏هاي حكومت پهلوي بود. پس از فوت موسس حوزه قم، رژيم پهلوي اميد بسياري داشت كه بتواند از تشتت و چندگانگي در حوزه استفاده كرده مقاصد شوم و پليد خود را اجرا نمايد. اما درست در همان زماني كه رضاخان چشم طمع به انحلال و يا كساد حوزه دوخته بود، شاگردان مرحوم موسس، و در راس آنان امام خميني مصمم شدند تا با پيدا كردن شايسته‏ترين جانشين براي آيت اللّه العظمي حائري يزدي آتش فتنه او را خاموش كنند. از اين رو همه آنان كه در اين امر مهم با امام هم‏فكر و موافق بودند، به شهرها و بلاد دور سفر كردند و نظر عالمان و بزرگان مناطق مختلف را به اين جايگزيني جلب كردند. امام خود به همدان سفر كرد و با علماي آن شهر ـ كه بيم مخالفت آنان مي‏رفت ـ در اين باب سخن گفت و با دست پر بازگشت. مقدمه‏چيني‏ها و سعي بليغ بزرگان حوزه در شناساندن مقام علمي و شخصيت معنوي آيت اللّه العظمي بروجردي پس از چندي، ثمر داد و از هر سو نامه‏هاي بسيار به سوي زعيم حوزه سرازير شد.

تا اين كه در سال 1364هـ.ق/1324 هـ.ش، آيت اللّه العظمي بروجردي پس از گذراندن دوران بستري و درمان در بيمارستان فيروز آبادي تهران، وارد قم شد و آرزوي امام و دوستان و شاگردانش كه سربلندي و يكپارچگي حوزه، آرزوي آنان بود، اجابت شد. اين هجرت خجسته بر اثر صلاح‏انديشي، زمينه‏سازي و هوشياري امام صورت پذيرفت و خود در صف مقدم گروه استقبال ايستاد. غير از تلاشهاي امام و همفكرانش، آنچه راه زعامت عامه را براي آيت اللّهالعظمي بروجردي هموار كرد، ايثار و اخلاص آيات ثلاث(مرحومان: حجت، سيدمحمدتقي خوانساري و صدر ـرضوان اللّه تعالي عليهم) بود. بدين ترتيب آن مرد بزرگ الهي ، پس از سي سال گوشه گيري و انزوا، سرپرستي حوزه شكوهمند قم و مرجعيت عامه جهان اسلام را به دست گرفت.

رياست عامه و پر افتخار آن بزرگ‏مرد، پانزده سال به طول انجاميد و در اين فرصت طلايي، حوزه علميه قم به كانون همه فعاليتهاي ديني و علمي در سرتاسر ايران بدل شد. روشن‏بيني و واقع‏نگري‏هاي بروجردي بزرگ، در تغييرات اساسي در ساختار حوزه بسيار موثر افتاد. آگاهي‏هاي او از وضعيت اسفبار كشور و جهان اسلام، در طراحي و برنامه‏ريزي‏هاي حوزه تاثير فراوان داشت: "تقريب بين مذاهب"، "فرستادن نماينده به الازهر"، "ساختن مسجد و مدرسه در خارج از كشور"، "اعزام مبلغ به كشورهاي اسلامي"، "تشويق طلاب به آموختن دروس جديد، از جمله زبان انگليسي"26 و "استقبال از طرح اصلاح و نوسازي حوزه" شمه‏اي از كارستان او است. در همه اين توفيق‏ها و اصلاحات و توسعه حوزه، امام شريك و بلكه خود باني بود؛ زيرا به توصيه و تاكيد او بود كه حوزه تحت سرپرستي يك زعيم گرد آمد و او بود كه زمينه را براي چنين اتحاد و اتفاقي فراهم آورد. توفيقات و تلاشهاي آيت اللّه العظمي بروجردي، چنان چشمگير و جهانشمول بود، كه چندماه پس از فوت ايشان، يكي از نشريات داخلي، نوشت:

حوزه علميه قم، طي پانزده سال رياست عاليه حضرت آيت اللّه فقيد بروجردي، به سرعت راه ترقي و نيرومندي مترقيانه‏اي را مي‏پيمود. علاوه برافزايش مدرسين، حوزه‏هاي درسي و محصلين علوم ديني، تحول بزرگ و بي‏سابقه‏اي نيز در چگونگي تربيت شاگردان اين دانشگاه بزرگ روحاني پديدار شد. بدين ترتيب كه نسل جديدي از روحانيون و طلاب پرورده شدند كه بسيار روشنفكر، قادر به فهم تحولات علمي و اجتماعي، موقع شناس و آشنا به سياست جهاني و علوم جديدند. اين دسته ظاهرشان آراسته‏تر از گذشتگان و معلوماتشان مفيدتر براي معرفي حقيقت اسلام و شيعه به جهانيان نيز صلاحيتشان محرز است. افراد اين نسل جديد، بعضي يكي دو زبان خارجي فراگرفته‏اند يا مي‏گيرند، كتابهاي علمي و اجتماعي و سياسي را به دقت و روشن بيني خاصي مطالعه مي‏كنند. در نويسندگي قدرت فراواني دارند، و در كلاس درس و منابر و مجالس مسائل و مطالب را خيلي نيكوتر و موثرتر بيان مي‏نمايند... از همين دسته‏اند كساني كه دست به انتشار نشرياتي مانند ماهنامه "مكتب اسلام" و ماهنامه "مكتب تشيع" زده‏اند. كه از نشريات بسيار آموزنده و موثر مذهبي در دوره ما بشمارند و در اين دوران نشريات و كتابهايي كه به وسيله فضلا و مدرسين محترم قم چاپ و نشر شده كه اهميت بين المللي پيدا كرده است.27

مي‏توان اطمينان داشت كه اگر نبود برخي موانع و مخالفتهاي مقدس‏م‏آبان حوزه و كساني كه بقاي خود را در حفظ ساختار سنتي حوزه مي‏ديدند، اصلاحات آيت اللّه بروجردي بسي بيش از اين بود و بسا كه طرح جامع، واقع‏بينانه و دردمندانه امام صورت تحقق مي‏بخشيد.

آنگاه كه امام خميني طرح اصلاح حوزه را به زعيم آن تقديم كرد، 28وي به جدّ خواستار اجراي آن شد؛ اما دريغ و درد كه عافيت‏طلبان و سطحي‏نگران، نوسازي ساختار و برنامه‏هاي حوزه را برنتافتند و بر سر راه آن هزار چون و چراي بي‏منطق نهادند. آيت اللّه بروجردي پس از اندكي مقاومت در برابر آنان، تن به سكوت داد و از اصرار خود بر اجراي طرح نوسازي حوزه، دست برداشت. امام و كساني كه او را در نوشتن طرح پيشنهادي ، كمك كرده بودند، از خود عكس العملهاي متفاوت و مناسب با شان و حالات خود بروز دادند: آيت اللّه مرتضي حائري به مشهد هجرت كرد؛ شهيد مطهري بيرون آمدن از قم و حضور در دانشگاه را برگزيد، و امام خار در چشم و استخوان در گلو ماند و صبر پيشه كرد.

امام خميني تا پايان راه، زعيم حوزه را همراهي صادق و فداكار بود و در اين راه از هيچ تلاشي دريغ نكرد. هماره آن پير فرزانه را در بهبود مشي حوزه و اداره و تقويت آن ياري مي‏رساند و چون يكپارچگي، سربلندي و شكوه حوزه و حوزويان را در قدرت و عظمتِ رهبري آن مي‏ديد، حفظ حرمت آن را تا پايان بر خود واجب مي‏دانست؛ تا آنجا كه با حوصله‏اي تمام، مدت پنج سال به درسهاي او گوش سپرد و با حضورش در كنار شاگردان آيت اللّه بروجردي بر عظمت و شكوهمندي او افزود. حتي به اين مقدار نيز اكتفا نفرمود و درسهاي او را نوشت و تقرير كرد؛ 29 تا همگان را حجت تمام شود و كسي را بهانه نباشد. اين در حالي بود كه امام در آن سالها خود مدرسي توانا در فقه و اصول و فلسفه و عرفان و اخلاق بود و مقامات علمي و معنوي‏اش، خاص و عام را زبانزد.

با اين همه، آنچه را كه وظيفه خود مي دانست فرو نگذاشت و در كنار تقويت و وحدت‏بخشي به حوزه، در قضايايي مانند ماجراي "فداييان اسلام" و سرنوشتِ رهبر شهيدشان، آنچه در توان داشت، به ميدان آورد؛ اگرچه ـ مع‏الاسف ـ سودي نكرد. امام خميني سخت مورد علاقه و اعتماد آيت اللّه بروجردي بود و در زمان زعامت ايشان بر حوزه‏ها، ماموريتهاي مهمي را از سوي مرجعيت شيعه بر عهده گرفت. از جمله دوبار به نمايندگي از آيت اللّه بروجردي و ديگر علماي اسلام، با نمايندگان شاه گفتگو كرد و آنان را از نتايج كارهاي خود برحذر داشت.30 در يكي از اين گفتگوها، امام خميني دكتر اقبال (نخست‏وزير وقت) را از تغيير قانون اساسي منع كرد و بدو فرمود:

ما به شما هرگز اجازه چنين تغيير و تبديلي در قانون اساسي را نمي‏دهيم؛ زيرا اين گونه تغيير، افتتاحيه‏اي جهت دستبرد اساسي به قوانين موضوعه اين كشور خواهد شد و به دولت فرصت مي‏دهد كه هر وقت هر طور كه سياست و منافع او اقتضا مي‏كند در قانون اساسي دست برد و طبق اغراض و اميال خود، قانوني را ملغي و قانون ديگري را جعل نمايد.31

شعاع آثار و بركات بروجردي بزرگ، چنان گسترده است كه در كارنامه كمتر فقيهي جاي مي‏گيرد. با تلاشهاي پي‏گير و هوشمندانه ايشان و مرحوم شيخ محمود شلتوت بود كه آرزوي تقريب مذاهب در دلها افروخته‏تر شد و موسسه "دارالتقريب بين المذاهب الاسلاميه" براي ايجاد تفاهم هرچه بيشتر ميان مسلمانان شيعي و سني ايجاد شد. در مقابل مفتي اعظم الازهر، شيخ محمود شلتوت به جواز پيروي از فقه جعفري فتوا داد و در دانشگاه الازهر مصر، كرسي ويژه‏اي به تدريس اين فقه پويا و توانمند اختصاص يافت.

بالاخره روز دهم فروردين سال 1340 خورشيدي/12 شوال 1380 قمري فرا رسيد و پيغام معشوق در گوش عاشق خوانده شد. مردم عزادار ايران به خيابانها ريختند و در قم يكي از باشكوهترين اجتماعات مذهبي تا آن روز، در تشييع پيكر مرجع عالم تشيع برپا شد. اين همراهي تا سپردن جسم عالمي به خاك، چنان رژيم پهلوي را به هراس انداخت كه از همان وقت در انديشه بيرون كردن كانون مرجعيت از ايران، فرو رفت. پيكر پاكش را در مسجد اعظم كه خود آن را بنا و تاسيس كرده بود به خاك سپردند و اينك زيارتگاه زائران حضرت معصومه ـ سلام اللّه عليها ـ است.

آغاز نهضت

سياست و شيوه كشورداري زمامداران، هماره در كانون توجه حضرت امام خميني قرار داشت و ايشان در هيچ دوره‏اي از زندگي پربار خود، از مسئوليتهاي اجتماعي شانه خالي نكرد. ليكن اولين دوره فعاليت سياسي امام خميني به لحاظ اهميت و تاثيرگذاري مستقيم، مربوط به سالهاي پس از شهريور 1320(هـ.ش) است. شهريور 20، در تاريخ معاصر ايران، اهميت بسزايي دارد؛ زيرا در اين ماه، پرونده سياه و پربرگ رضاخان بسته شد و پرونده‏اي سياه‏تر و اسف‏انگيزتر گشوده گرديد.

بارزترين نمود برخورد حكومت رضاخاني با امام خميني تعطيل كردن درس اخلاق ايشان در مدرسه فيضيه بود. نخستين درسي كه امام راحل پس از رحلت آية اللّه العظمي حائري آغاز كرد و با استقبال طلاب و مردم كوچه و بازار مواجه شد، درس اخلاق بود. امام در اين درس، به مناسبتهاي مختلف اشاراتي گويا، و گاه كنايه آميز به وضعيت حكومت و اسلام‏زدايي پهلوي اول مطرح مي فرمودند. ماموران شهرباني حكومت تازه تاسيس پهلوي در قم، از ادامه اين درس در فيضيه جلوگيري كردند و آقا روح اللّه نيز درس خود را به مدرسه حاج ملاصادق منتقل كرد. كتاب "اربعين حديث" از نتايج اين درس اخلاقي ـ عرفاني است.

تا اينكه شعله‏هاي جنگ جهاني دوم به ايران نيز كشيده شد و بخشهاي بسياري از سرزمين ايران اسلامي، به اشغال روس و انگليس درآمد. در همين هنگام انگليسي‏ها رضاخان را از سرير سلطنت به تبعيد در جزيره "موريس" كشاندند و همزمان فرزند جوان و مغرور او را به حكومت رساندند. اين واقعه، به معناي پايان 20 سال حكومت زور و آغاز 37 سال سلطنت تزوير همراه با اختناق شديد بود. در سالهاي نخست حكومت پهلوي دوم، روحانيت شيعه در اوج انزوا و مظلوميت قرار گرفته بود. از يك سو كمونيستها و نويسندگانِ لائيك، اساس دين و دينداري را با شبهات فكري مواجه ساخته بودند و از سوي ديگر مجالي براي فعاليتهاي آشكار ديني، باقي نمانده بود. اوج اسلام‏ستيزي در اين سالها، در تاليف و انتشار چندين كتاب گمراه كننده و صريح عليه ديانت و اسلام بود. مولف يكي از اين كتابها، حكمي زاده فرزند حاج شيخ مهدي قمي است.

وي نام "اسرار هزار ساله" را بر كتاب خود نهاد و پاسخي كه امام بدو داد، همان كتاب "كشف الاسرار" است. اين كتاب، به قدري مهم و موثر افتاد كه گاه از حضرت امام به "كاشف الاسرار" ياد مي‏شود و اين به دليل اهميت و موقعيت "كشف الاسرار" در ميان ديگر آثار مكتوب امام خميني است. كشف الاسرار، در سال 1322(هـ.ش) منتشر شد و مولف عظيم الشان آن، مدتي درسهاي رسمي خود را براي تاليف آن تعطيل كرد. بن مايه اين اثر گرانسنگ، دفاع از احكام اسلامي و پاسخ به نقدهاي حكمي‏زاده بر اسلام است. امام اجازه ثبت نام خود بر كتاب را نداد و اين خود بر شهرت امام به اخلاص و پاكباختگي در راه اسلام افزود. شايد اولين نوشته‏اي كه در قرن حاضر به طور صريح و جدّي، حكومت اسلامي را طرح و قابل دفاع كرده است، همين كتاب باشد. كشف الاسرار هم به دليل طرح حكومت ديني و هم به دليل انتقادهاي صريح امام از حكومت وقت، به حتم از سياسي‏ترين كتابهاي امام خميني و آثار مكتوب در آن دوران است.

امام خميني به نوشته‏هايي از اين دست نيز اكتفا نمي‏كرد و از هر موقعيت و مجالي براي نشان دادن نفرت مسلمانان از حكومت پهلوي سود مي‏جست. در يك رباعي فرموده‏اند:


  • از جور رضاشاه كجا داد كنيم آن دم كه نَفَس بود، ره ناله ببست اكنون نفسي نيست كه فرياد كنيم32

  • زين ديو، برِ كه ناله بنياد كنيم اكنون نفسي نيست كه فرياد كنيم32 اكنون نفسي نيست كه فرياد كنيم32

يك سال پس از تاليف و انتشار كشف‏الاسرار (ارديبهشت 1323ش) امام خميني نخستين اعلاميه سياسي خود را صادر كرد. در اين اعلاميه كه خطاب به
کلمات کلیدی:

کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

مرتبط باموضوع :

 بمباران شيميائي حلبچه 1366 هجري شمسي  [ سه شنبه، 25 اسفند ماه، 1388 ] 87 مشاهده
 شاهنشه نجف  [ پنجشنبه، 3 تير ماه، 1389 ] 98 مشاهده
 چگونه هزار رکعت نماز بخوانیم  [ پنجشنبه، 3 تير ماه، 1389 ] 95 مشاهده
 ویژگی های حکومت امام مهدی (عج)  [ دوشنبه، 4 مرداد ماه، 1389 ] 95 مشاهده
 لا فَتى اِلاّ عَلِىّ، لا سَیفَ اِلاّ ذُو الف  [ پنجشنبه، 3 تير ماه، 1389 ] 95 مشاهده
 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

امتیاز دهی به مطلب

انتخاب ها


 فایل پی دی اف فایل پی دی اف

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت

اشتراک گذاري مطلب